زندگی فریدون پس از ضحاک تازی

به نام دادار اورمزد فرَهمند اشو افزونى جهان اَستومَند

خْشْنَوُتْرَ اهورَهِ مزدا

جشن مهرگان

‌فريدون نخستين روز مهرماه به تخت نشست و تاج کياني بسر گذاشت. مردم به شاهنشاهي او دل آسوده شدند و شادي کردند و آتش افروختند و باده نوشيدند و جشن بپا کردند و آن روز را عيد خواندند و اين عيد ساليان دراز در ميان ايرانيان بنام «جشن مهرگان» پايدار ماند.

فرانک، مادر فريدون ، هنوز از به تخت نشستن فرزندش آگاه نبود. چون آگاه شد خداوند را نيايش کرد و سرو تن را شست و به پيشگاه فريدون آمد و سر برآستان گذاشت و خداوند را سپاس گفت و شادماني کرد و آنگاه بچاره نيازمندان پرداخت. درويشان و تهيدستان را در نهان مال و خواسته داد و تا هفت روز بخشش مي کرد، چنانکه تهيدستي نماند. آنگاه ساز بزم کرد و خواني آراسته انداخت و بزرگان و فرزانگان را به سپاس برافتادن ضحاک مهمان کرد. سپس گنج هائي را که تا آن زمان پنهان داشته بود بگشود و جامه و گوهر و زين افزار و سلاح و کلاه و کمر بسيار با خواسته فراوان به فرزند تاجدارش ارمغان کرد.

گردن فرازان و بزرگان بشکر فريدون و فرانک را ستايش کردند و سپاس گفتند و زر و گوهر را بهم آميختند و برتخت شاهنشاه فرو ريختند و آفرين يزدان را برآن تاج و تخت رنگين خواستار شدند و براي پادشاه برومندي و جاوداني خواستند.

فريدون چون پادشاهيش استوار شد بگرد جهان برآمد تا درآباداني زمين بکوشد و دست بدي وزشتي را کوتاه کند. فريدون پانصد سال زيست. در روزگار وي جهان، خرم و آباد و آراسته شد و ويراني هاي ضحاک ناپديد گرديد.

فرزندان فريدون

‌فريدون در پنجاه سال نخستين زندگي سه فرزند يافت:

ببالا چو سرو وبرخ چون بهار

بهر چيز ماننده شهريار

چيزي نگذشت که پسران فريدون باليدند و جوان شدند. فريدون برآنها نظر کرد، هر سه را برومند و دلير و در خور تاج و تخت ديد. در انديشه پيوند آنان افتاد.

فريدون دستوري آزموده و خردمند به نام جندل داشت. وي را پيش خواند و انديشه خود را با وي درميان گذاشت و گفت پسران من بزرگ شده اند و هنگام پيوند ايشان است. بايد دختراني درخورد ايشان جست. تو که خردمند و فرزانه اي جستجو کن مگر سه خواهر از يک پدر و مادر که نيک چهره و فرخ نژاد باشند بيابي.

جندل چند تن از ياران نيکخواه خود را برداشت و سير و سفر آغاز کرد و از هرکس جويا مي شد تا آنکه به يمن رسيد و وصف دختران پادشاه يمن را شنيد. خوب جستجو کرد و دانست که سزاوار پسران فريدون اين دختران اند.

Fereydon

جندل و شاه يمن

به دربار پادشاه يمن رفت و بار خواست. پادشاه مقصود او را جويا شد. جندل زمين را بوسه داد و پادشاه را آفرين خواند و گفت من پيامي از فريدون شاهنشاه ايران دارم. فريدون ترا درود فرستاده است و مي گويد که در جهان گرامي تر از فرزند نيست و من سه فرزند دارم که آنها را چون ديدگانم عزيز مي دارم و اکنون هنگام پيوند ايشان است و خردمندان هيچ چيز را براي فرزندان برتر از پيويند شايسته نمي دانند. مرا کشوري آباد و شايسته هست و سه فرزندم خردمند و با دانش و در خور تاج و گاه اند. شنيدم که تو اي پادشاه سه دختر خوب چهره و پاکيزه خو داري. ازين مژده شادکام شدم و مي بينم که اين گوهران سزاوار يکديگرند و شايسته آنست که به فرخندگي و خجستگي پيوند آنان را سامان دهيم.

پادشاه يمن چون گفتار جندل را شنيد رخسارش پژمرده شد و در دل با خود گفت که دختران من نورديدگان من اند و در هرکار دستگير و انباز من. اگر در کنار من نباشند روز من چون شب تار خواهد شد. پس نبايد در پاسخ شتاب کنم تا چاره اي بينديشم.

فرستاده فريدون را جايگاهي شايسته بخشيد و از او خواست درنگ کند تا پاسخ بايسته بشنود. آنگاه سران آزموده را پيش خود خواند و راز را با آنان در ميان نهاد و گفت فريدون دختران مرا براي فرزندان خود خواسته است و مي دانيد اين دختران تا چه اندازه در دل من جا دارند. نمي دانم ازين دام چگونه بگريزم. اگر بگويم مي پذيرم راست نگفته ام و دروغ از شاهان پسنديده نيست، و اگر دخترانم را به وي سپارم با آتش دل و آب ديده و غم دوري چکنم، و اگر سرباز زنم از آزار او چگونه ايمن باشم. فريدون شهريار زمين است و شنيديد که با ضحاک چه کرد. کين وي را بخود خريدن آسان نيست. اکنون راهنمائي شما چيست؟

دلاوران يمن پاسخ دادند که ما درست نمي دانيم که تو بهر بادي از جاي بجنبي. اگر فريدون شهرياري تواناست ما نيز بنده و افتاده نيستيم:

سخن‌گفتن وبخشش آئين ماست

عنان و سنان تافتن دين ماست

بحنجر زمين را ميستان کتيم

به نيزه هوا را نيستان کنيم

اگر فرزندان فريدون را مي پسندي و ارجمند مي شماري بپذير و لب فروبند. اما اگر در پي آني که چاره اي سازي و از کين فريدون هم ايمن باشي، ازو آرزوهائي بخواه که انجام دادنش دشوار باشد.

آنگاه پادشاه يمن جندل را پيش خود خواند و با وي فراوان سخن راند و گفت فريدون را درود برسان و بگو که من کهتر شهريارم و آنچه را او فرمان دهد بجان مي پذيرم. اگر کام شهريار اينست که دختران من به اين پيوند سرافراز شوند من به فرمان وي شادم. اما همانگونه که پسران شاهنشاه نزد وي ارجمندند دختران من نيز جگر گوشه من اند و اگر شاهنشاه سرزمين مرا و تاج و تخت مرا و يا ديدگان مرا مي خواست مرا آسان تر از آن بود که دخترانم را از خود دور کنم. با اين همه چون فرمان شاهنشاه اين است کار جز به کام او نخواهد بود، جز آنکه فرمان دهد فرزندان وي به يمن نزد من آيند تا چشمان من بديدارشان روشن شود و داد و راستي آنها را بشناسم و دست آنان را به پيمان بدست بگيرم و آنگاه نور ديدگان خود را به آنها بسپارم.

جندل تخت را بوسه داد و درود گفت و با پيام پادشاه يمن رهسپار درگاه فريدون گرديد و آنچه را شنيده بود باز گفت.

اندرز فريدون

فريدون پسران خود را پيش خواند و آنچه را رفته بود با آنان در ميان گذاشت و گفت «اکنون شما بايد آهنگ يمن کنيد و با دختران پادشاه يمن که از آنان خوبروتر وپسنديده‌تر نيست باز آئيد. اما بايد هشيار باشيد و پاکيزه و آراسته سخن بگوئيد و پارسائي و پاکديني و خردمندي خود را آشکار کنيد که پادشاه يمن پادشاهي ژرف بين و روشندل و با دانش است و گنج و لشکر بسيار دارد. نبايد که شما را کند و زبون بيابد و افسوني در کار شما کند. وي نخستين روز بزمي خواهد ساخت و سه دختر خود را آراسته و پر از رنگ و نگار در برابر شما برتخت خواهد نشاند. اين سه ماهرو ببالا و ديدار يکي اند و جز چند تني نمي دانند بزرگتر و کوچکتر از آنها کدامند. اما دختر کهين پيش مي نشيند و دختر مهين در پس و دختر ميانه در ميان. از شما آنکه کوچکتر است نزد دختر کهين بنشيند، و آنکه بزرگتر است نزد دختر مهين، و آنکه ميانه است نزد دختر ميانه. پادشاه يمن از شما خواهد پرسيد که ازين دختران بزرگتر و کوچکتر و ميانه کدام است؟ و شما چنانکه دريافته ايد پاسخ گوئيد، تا هوشمندي شما آشکار شود.»

پسران، شاد و پيروز از پيش پدر بيرون آمدند و خود را آماده ساختند و لشکري گران آراستند و رو بدرگاه شاه يمن نهادند.

پادشاه يمن با لشکري انبوه به پيشباز آمد و مردم يمن از مرد و زن براي ديدن شاهزادگان بيرون آمدند و زر و گوهر و مشک و زعفران نثار کردند و جام باده را به گردش درآوردند. چنان شد که يال اسبان بمي و مشک آغشته شد و مردم بر زر و دينار افشانده راه مي رفتند.

پادشاه يمن شاهزادگان ايران را در کاخي پرشکوه فرود آورد و روز ديگر چنانکه فريدون گفته بود بزمي ساخت و دختران خود را آراسته بيرون آورد، بدان اميد که شاهزادگان آنها را از يکديگر نشناسند و پادشاه ناداني آنان را بهانه سرپيچي کند.

اما پسران که افسون او را مي دانستند به خردمندي پاسخ گفتند و دختران را چنانکه از پدرآموخته بودند بدرستي بازشناختند. شاه يمن و بزرگان درگاه وي درشگفت ماندند و دانستند که نيرنگ درکار پسران نمي‌توان کرد. چون عذري نماند پيوند فرزندان فريدون را با شاهزادگان يمن پذيرفتند و دختران زيبا روي به خانه باز رفتند.

افسون پاشاه يمن

اما پادشاه يمن که جادو و افسون مي دانست تاب جدائي نداشت. چاره اي ديگر انديشيد و برآن شد تا فرزندان فريدون را به افسوني ديگر بيازمايد تا اگر به افسون گرفتار شدند دخترانش آزاد شوند و نزد وي بمانند. تا دل شب در بزم به شادي پيوند نو باده خورده بودند. هنگامي که مي برخردها چيره شد و آرزوي خواب در سرمهمانان پيچيد، پادشاه فرمود تا بستر آنان را در بوستان زير درختان گل افشان، درکنار آبگيري از گلاب گستردند.

چون شاهزادگان به خواب رفتند پادشاه يمن از باغ بيرون آمد و افسوني آراست و ناگاه بادي دمان برخاست وسرمائي سخت بر باغ و چمن چيره شد و همه چيز بيفسرد و از جنبش باز ايستاد. شاهزادگان ايران که افسون گشائي را از پدر آموخته بودند ناگهان از خواب برجستند و به نيروي فرّه ايزدي که رهنمون خاندان شاهي بود راه زا برجادو بستند و از زخم سرما در امان ماندند.

روز ديگر چون خورشيد سر از تيغ کوه برزد، پادشاه افسونگر به گمان آنکه سه شهزاده را يخ زده و کبود چهره و بي جان خواهد يافت به باغ آمد. اما با شگفتي ديد که سه شاهزاده چون ماه نو برتخت نشسته اند. دانست که افسون وي کارگر نخواهد شد و دختران وي از آن فرزندان فريدون اند. چون چاره نماند رضا داد و به شايستگي ببستن بار عروسان پرداخت. درگنجينه هاي کهن را باز کرد و زر و گوهر بسيار بيرون آورد و با خواسته فراوان بر پشت هيون بست و دختران خود را به آئين و فر همراه شاهزادگان کرد و رهسپار دربار فريدون ساخت.

چون پسران بدرگاه پدر نزديک شدند فريدون که افسونگري مي دانست براي آنکه فرزندان خود را بيازمايد خود را بصورت اژدهائي خروشان و آتش بيز درآورد و راه را بر شاهزادگان گرفت. فرزندان به نوبت، خردمندي و دليري و هشياري خود را آشکار کردند و از زيان اژدها در امان ماندند. فريدون خشنود شد و بازگشت و پدروار پيش آمد و دست فرزندان خود را به مهرباني گرفت و آنان را نوازش کرد و درود و آفرين گفت.

آنگاه دختران پادشاه يمن را نام پارسي بخشيد: همسر سلم را که پسر بزرگتر بود «آرزو» نام کرد و همسر تور پسر ميانه را «ماه» و همسر ايرج را که پسر کهتر بود «سهي» خواند.

داستان ایرج شاهنشاه پاک ایران

پس از آن که پيوند سلم و تور و ايرج به فرخندگي به انجام رسيد فريدون اخترشناسان را به درگاه خواند تا طالع فرزندان او را در گردش ستارگان ببينند و باز گويند. چون به طالع ايرج رسيد در آن جنگ و آشوب ديدند. فريدون اندوهگين شد و از ناسازگاري و نامهرباني سپهر در انديشه افتاد.

براي آنکه انگيزه اختلاف را از ميان فرزندان بردارد کشور پهناور خود را سه بخش کرد: روم و کشورهاي غربي را به سلم که مهتر برادران بود واگذاشت. چين و ترکستان را به تور بخشيد و ايران و عربستان را به ايرج سپرد.

سلم و تور هريک رهسپار کشور خود شدند و ايرج در ايران که برگزيده کشورهاي فريدون بود به تخت شاهي نشست.

رشک بردن سلم بر ايرج

سال ها گذشت. فريدون سالخورده شد و نيرو و شکوهش کاستن گرفت ديو آز و بدانديشي در دل سلم رخنه کرد. سلم که از بهره خود ناخشنود بود بر ايرج رشک برد و اندیشه بدساز کرد. فرستاده اي به چين نزد تور فرستاد و پيام داد که «اي شاه چين و ترکستان، هميشه خرم و شادکام باشي. ببين که پدر ما در بخش کردن کشور راه بيداد پيش گرفت. ما سه فرزند بوديم و من از همه مهتر بودم. پدر فرزند کهتر را گرامي داشت و تخت شاهي ايران را به وي سپرد و مرا و ترا به خاور و باختر فرستاد. چرا بايد چنين بيدادي را بپذيريم؟ من و تو از ايرج چه کم داريم؟»

از شنيدن اين سخنان آز و آرزو در دل تور راه يافت و سرش پر باد شد. فرستاده اي زبان آور برگزيد و نزد برادر مهتر فرستاد که «آري، درست مي‌گوئي، بر ما ستم رفته و فريدون در تقسيم کشور ما را فريفته است. بر فريب و ستم صبرکردن شيوه دلاوران نيست. حال بايد من و تو رو در رو بنشينيم و چاره اي بجوئيم.»

بدين گونه پرده از آرزوي پنهان برادران برداشته شد و اندکي پس از آن سلم از باختر و تور از خاور، با دلي پر از کينه ايرج، رو بسوي يکديگر گذاشتند. چون بهم رسيدند خلوتي ساختند و در چاره کار راي زدند.

پيام سلم و تور

آنگاه پيکي سخندان و بينا دل برگزيدند و او را گفتند تا تيز بدربار فريدون شتابد و پيام ايشان را بي پرده با وي در ميان گذارد. نخست او را از دو فرزندش درود دهد و سپس بگويد «اي شاه، اکنون که به پيري رسيده‌اي هنگام آنست که ترس از خداي را به يادآوري. يزدان پاک سراسر جهان را بتو بخشيد و از خورشيد رخشنده تا خاک تيره فرمانبردار تو شدند. اما تو فرمان يزدان را بکار نبردي و جز به راه آرزوي خويش نرفتي و ناراستي و ستم پيشه کردي. سه فرزند داشتي، همه خردمند و گرانمايه. يکي را از ميان ايشان برافراشتي و دو ديگر را خوار کردي. ايرانشهر را با همه گنج و خواسته اش به ايرج بخشيدي و ما را به خاور و باختر آواره کردي. ايرج از ما هنرمند تر نبود و ما از او در نسب کمتر نبوديم. باري، هر بيداد که به ما کردي گذشت، اکنون چاره اينست که راستي پيشه کني و در داد بکوشي. بايد يا تاج از سر ايرج باز گيري و او را چون ما به گوشه اي بفرستي و يا آماده نبرد باشي. اگر ايرج همچنان برتخت بماند ما با سپاهي گران از ترکان و چينيان و روميان به ايران خواهيم تاخت و دمار از روزگار ايرج برخواهيم آورد.»

قاصد چون پيام را بشنيد بر اسب نشست و شتابان بدرگاه فريدون آمد. چون چشمش به کاخ فريدون افتاد و شکوه سپاه و فر بزرگان درگاه را ديد خيره شد.

به فريدون گفتند فرستاده اي از فرزندان وي رسيده است. فرمود تا پرده برداشتند و وي را بار دادند. قاصد، پادشاهي ديد برومند و والا که چون آفتاب برتخت شاهي مي درخشيد. نماز برد و خاک را بوسه داد. فريدون او را به مهرباني پذيرفت و برجاي نيکو نشاند. آنگاه با آوازي نرم از تندرستي و شادي دو فرزند خويش جويا شد و از رنج سفر و نشيب و فراز راه پرسيد.

فرستاده فريدون را ستايش کرد و گفت «شاه جاويد باد، فرزندان زنده و تندرست اند و من پيامي از ايشان به پيشگاه آورده ام. اگر پيام درشت است من فرستاده اي بيش نيستم و از بندگان درگاهم. شاه اين گستاخي را بر من ببخشايد که اگر فرستنده خشمگين است بر فرستاده گناهي نيست. اگر شاه دستور مي دهد پيام جوانان ناهشيار را بگويم.»

شاه اجازه داد و فرستاده پيام سلم و تور را بازگفت.

پاسخ فريدون

فريدون چون گفتار فرستاده را شنيد و از کينه و ناسپاسي سلم و تور آگاه شد خون در مغزش به جوش آمد. روي به فرستاده کرد و گفت «تو نيازمند پوزش نيستي، من خود چنين چشم داشتم. از من بدو فرزند ناسپاس بگو که با اين پيام که فرستاديد گوهر و ذات خود را آشکار کرديد. پيري مرا غنيمت شمرده ايد و بي خردي و ناسپاسي پيش گرفته ايد. از من شرم نداريد و ترس خداي را نيز از ياد برده ايد. اما از گردش روزگار غافل نباشيد. من نيز روزي جوان بودم و قامت افراخته و موي قيرگون داشتم. سپهري که موي مرا سفيد و پشت مرا کمان کرد هنوز برجاست و شما را نيز چنين جوان نخواهد گذاشت. از روزگار ناتواني بينديشيد. به يزدان پاک و خورشيد رخشنده و تخت شاهي سوگند که من به شما فرزندان بد نکردم. پيش از آنکه کشور را بخش کنم با خردمندان و مؤبدان و دانايان راي زدم. کوششم همه در داد و راستي بود. بدخواهي و ناراستي را هرگز گردن ننهادم. خواستم تا جهاني که آبادان بمن رسيد پيوسته خرم و آباد بماند. آنرا ميان نورديدگان خود قسمت کردم. اميدم آن بود که پسرانم از پراکندگي بپرهيزند. اما اهريمن شما را از راه بدر برد و آز در دل شما رخنه کرد تا آنجا که شرم از ياد برديد و با پدر پير به پرخاش برخاستيد و مهر برادر کهتر را به آرزوي مشتي خاک فروختيد. مي ترسم که اين راه را بسر نبريد و روزگار اين شيوه را از شما نپذيرد. اکنون من به پيري رسيده ام و هنگام تيزي و آشفتنم نيست. اما شما ساليان دراز در پيش داريد. بکوشيد تا خاطر خود را به کينه و آز سياه نکنيد. چون دل از آز تهي شد، خاک و گنج يکسان است. آن کنيد که مايه رستگاري شما در روزِ شمار باشد.»

آزرم ايرج

پس از آنکه فرستاده سلم و تور بازگشت فريدون در انديشه رفت. کس فرستاد و ايرج را پيش خواند و گفت «اي فرزند برادرانت مهر ترا از دل بيرون کرده و راه کين توزي پيش گرفته اند. هواي ملک در سر آنان پيچيده و از دو سو سپاه آراسته اند و قصد جان تو دارند. از روز نخست درطالع ايشان بدانديشي و ناسپاسي بود. تو بايد که هوشيار باشي و اگر به کشور خود پاي بندي در گنج را بگشائي و سپاه بيارائي و آماده بنشيني. چه اگر با بدانديشان مهرورزي کني آنان را گستاخ تر کرده اي.»

ايرج بي نياز و مهربان و پر آزرم بود. گفت «اي شهريار، چرا تخم کين بکاريم و شادي و دوستي را به آزار و بيداد بيالائيم. در اين يک دم که دست روزگار ما را فرصت زندگي بخشيده بهتر آن نيست که به هم مهربان باشيم؟ زمان برما چون باد مي گذرد و گرد پيري بر سر ما مي نشاند قامت ها دو تا و رخساره ها پرچين مي شود. سرانجام خشتي بالين همه ما خواهد شد. چرا نهال کينه بنشانيم؟ آئين شاهي و تاجداري را ما به جهان نياورديم. پيش از ما نيز خداوندان تخت و شمشير بوده اند. کينه توزي و خشم اندوزي آئين ايشان نبود. اگر شهريار بپذيرد من از تخت شاهي مي گذرم و دل آنان را به راه مي آورم و چندان مهرباني مي کنم تا خشم و کين را از خاطر آنان بيرون کنم.»

فريدون گفت «اي فرزند خردمند، از چون توئي همين پاسخ شايسته بود. اگر ماه نور بيفشاند عجب نيست. ولي اگر تو راه مهر مي پوئي برادرانت طريق رزم مي جويند. با دشمن بدخواه مهر وزريدن مانند آن است که کسي بدوستي سر در دهان مار بگذارد. جز نيش و زهر چه نصيب خواهد يافت؟ با اين همه اگر راي تو اين است که به دلجوئي سلم و تور بروي من نيز نامه اي مي نويسم و همراه تو مي فرستم. اميد آنکه تندرست باز آئي.»

رفتن ايرج نزد برادران

سپس فريدون نامه اي به سلم و تور نوشت که «فرزندان، مرا ديگر به تخت شاهي و گنج و سپاه نيازي نيست. آرزويم همه خشنودي و شادي سه فرزند است. ايرج که از وي دل گران بوديد آرزومند ديدار شماست و نزد شما مي آيد. با آنکه کسي را نيازرده است براي خشنودي شما از تخت فرود آمده و بندگي شما را ميان بسته است. ايرج برادر کهتر شما است، بايد با او مهربان باشيد و او را بنوازيد و سر گرامي نکنيد و چون چند روز بگذرد او را به شايستگي و تندرستي نزد من باز فرستيد.»

ايرج با تني چند از همراهان بسوي برادران رفت. وقتي نزديک آنان رسيد سلم و تور با سپاهي گران پيش آمدند. ايرج به مهرباني، برادران را درود گفت و گرم در برگرفت. اما دل ايشان پُر کينه بود. با ايرج بدرون خيمه رفتند.

سپاهيان چون بَر و بالا و چهره فروزنده ايرج را ديدند خيره ماندند و با خود گفتند «سزاوار تخت و تاج ايرج است و شاهي او را برازنده است.» مهر ايرج در دل سپاهيان جاي گرفت و نام او در ميان لشکر پيچيد.

سلم بر سپاهيان نگريست. دانست که به مهر ايرج دل سپرده اند و از وي سخن مي گويند. ابروان را پرچين کرد و با دلي پُر کين به خيمه درآمد و فرمود تا خلوتي ساختند. آنگاه با تور به راي زدن نشست و گفت «سپاه ما دل به ايرج سپرده است. وقتي با ايرج باز مي گشتيم سپاهيان چشم از وي بر نمي داشتند. چندين انديشه داشتيم، اکنون انديشه سپاه نيز برآن افزوده شد. تا ديده اين سپاهيان در پي ايرج است ديگر ما را به شاهي نخواهند پذيرفت. اگر ايرج را زنده بگذاريم شاهي ما برقرار نخواهد ماند.»

کشته شدن ايرج

دو برادر همه شب تا بامداد در اندبيشه گناه بودند. چون آفتاب برآمد دل از داد برگرفتند و ديده از شرم شستند و به سوي سراپرده ايرج روان شدند. ايرج از خيمه چشم به راه برادران بود. چون دو برادر را ديد گرم پيش دويد و درود گفت.

برادران سرد پاسخ گفتند و با وي بدرون خيمه رفتند و چون وچرا پيش گرفتند. تور درشتي آغاز کرد که «ايرج، تو از ما هردو کهتري. چگونه است که بايد تو صاحب تاج و تخت ايران شوي و گنج پدر را زير نگين داشته باشي و ما که از تو مهتريم در چين و روم روزگار بگذرانيم؟ پدر ما در بخش کردن کشور تنها ترا گرامي شمرد و بر ما ستم ورزيد.»

ايرج به مهرباني گفت «اي برادر، چرا خاطر خود را رنجه مي داري. اگر کام تو شاهنشاهي ايران است من از تاج و تخت کياني گذشتم و آنرا بتو سپردم. از آن گنج و گاه چه سود که برادري را آزرده سازد؟ فرجام همه ما نيستي است. اگر هم جهان را بدلخواه بسپريم سرانجام بايد سر برخشت گور بگذاريم. چه جاي ستم و بيداد است؟ بيائيد تا با هم مهربان باشيم و نيکي و مردمي پيش گيريم. من اگر شاهنشاهي ايران را تاکنون به زير نگين داشتم اکنون از آن گذشتم و تخت و تاج و سپاه و فرمان را بشما سپردم. چين و روم را نيز خواستار نيستم. مرا با شما سرجنگ نيست، شما نيز با من کين نجوئيد و دل مرا نيازاريد. شما مهتران منيد و به بزرگي سزاواريد. من جهان را به شادي و خشنودي شما نمي فروشم. شما نيز کهترنوازي کنيد و از اين گفتگو درگذريد.»

اما تور سرجنگ و آزار داشت. از مهرباني و آشتي جوئي ابرج خشمش افزون شد و درشتي از سر گرفت و سخنان سخت آغاز کرد. هر دم از جاي برمي خاست و بدين سوي و آن سوي گام برمي داشت و باز برجاي مي نشست. سرانجام خشم و بيداد چنان پرده شرمش را دريد که برخاست و کرسي زرين را که برآن نشسته بود برگرفت و به خشم بر سر ايرج کوفت.

ايرج دانست که برادر قصد جان وي دارد. زنهار خواست و ناله برآورد که «از خداي نمي ترسي و از پدر پير نيز شرم نداري؟ از هلاک من بگذر و دست به خون من آلوده مکن. چگونه دلت مي پذيرد که جان از من بگيري؟ خون من دامنت را خواهد گرفت.

،پسندي و همداستاني کني

‌که‌جان داري و جان ستاني کني؟

ميازارموري که دانه کش است

که‌جان‌دارد و جان‌ شيرين‌ خوشست

اگر برمن نمي بخشي پدر پير را بياد آور و در روزگار ناتواني دل او را به مرگ فرزند ميازار. اگر پرواي پدر نداري از جهان آفرين ياد کن و خود را در زمرۀ مردمکشان مياور. اگر گنج و تاج و نگين مي خواستي بتو واگذاردم، بر من ببخش و خون مرا مريز.»

تور سياه دل پاسخي نداشت. خنجري که به زهر آب داده بود بيرون کشيد و بر ايرج نواخت. خون بر چهره شهريار جوان ريخت و قامت چون سروش از پا در آمد. آنگاه تور سر برادر را به خنجر از تن جدا کرد و فرمان داد تا آنرا به مشک و عببر آکنده سازند و نزد فريدون فرستند.

سلم و تور چون گناه را به پايان آوردند شادمان راه خود در پيش گرفتند. يکي به چين رفت و ديگري رهسپار روم شد.

آگاهي فريدون از مرگ ايرج

فريدون چشم به راه ايرج داشت. چون هنگام بازگشت وي رسيد فرمان داد تا شهر را آئين بستند و تختي از فيروزه براي وي ساختند و همه چشم به راه وي نشستند. شهر در شادي بود و نوازندگان و خوانندگان در سرود خواني و نغمه پردازي بودند که ناگاه گردي از دور برخاست. از ميان گرد سواري تيز تک پديد آمد. وقتي نزديک سپاه ايران رسيد خروشي پردرد از جگر برآورد و تابوت زريني را که همراه داشت برزمين گذاشت. تابوت را گشودند و پرنيان از سرآن کشيدند. سر شهريار جوان در آن بود.

فريدون از اسب به زيرافتاد و خروش برداشت و جامه به تن چاک کرد. پهلوانان و آزادگان پريشان شدند و خاک برسر پاشيدند. سپاهيان به سوگواري اشک از ديدگان مي ريختند و بر مرگ خسرو نامدار زاري مي‌کردند.

ولوله در شهر افتاد و ناله و فغان برخاست. فريدون سر فرزند گرامي را درآغوش داشت. افتان و خيزان به کاخ ايرج آمد. تخت را بي خداوند و باغ و بوستان را سوگوار و سپاه را بي سرور ديد. در برخود ببست و به زاري نشست که «دريغ بر تو اي شهريار ناکام که به خنجر کين از پاي در آمدي. دليري و فرّ و شکوه تو، دريغا آن بزرگي و بخشندگي تو. اي آفريدگارجهان، اي داور دادگر، بر اين کشته بي گناه بنگر که چگونه بناجوانمردي خونش برخاک ريخت. اي يزدان پاک، آرزوي مرا برآور و مراچندان امان ده و زنده بدار تا ببينم کسي از فرزندان ايرج کين او را بخواهد و چنانکه سرنازنين ايرج را به ستم از تن جدا کردند سرآن دو ناپاک را از تن جدا سازد. مرا جز اين بدرگاه تو آرزوئي نيست.»

فرجام یافت به شادی و پیروزی

پیروز باد خَروهِ اَویژَه وَهدینِ مازدَ یَسنان ایدون باد

امروز یکشنبه برابر با روز آبان از ماه امرداد سال ۳۷۵۱ دینی زرتشتی

اشو زرتشت می فرماید: ” ایوُ پنتها یو اَشه”   راه در جهان یکی است و آن راه راستی است.

موبد مانترانو

Tags: , , , , , , , ,

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*