محاکمه فردوسی بزرگ

به خشنودی اهورمزدا

به مناسبت  ٢۵ اردیبهشت ماه  روز ملی حکیم  ابو القاسم فردوسی

اشتاد روز از ماه اشا و هیشتا روز بزرگداشت پیر توس فردوسی بزرگ

 ferdosi

محاکمه حکیم پیروز پارس، فردوسى توسى در برابر شاه آغاز شد. فردوسى دستار سپید دهقانى را که فقیهان نیز به رنگ هاى سبز و سیاه به سر داشتند از سر باز کرده و با گیسوان بلند و قامتى استوار و لبى خندان ایستاده بود.
قاضى ابوبکر بغدادى که چهره خشن و دستارى سیاه بر سر داشت نسخه اى از موارد اتهام فردوسى را به شاه داده و در کنار تخت شاه بر منبرى کوچک که جایگاه ویژه قاضى القضات بود نشست. چون قاضى قامتى بلندتر از شاه داشت و دستار سیاه بر سرش نیز قد او را کشیده تر کرده بود و هنگام نشستن هر دو در یک اندازه بودند. شاه پس از شنیدن موارد اتهام از فردوس پاسخ خواست: فردوسى سر فراز و بلندقامت پیش آمده گلوئى تازه کرد و با لبخندى به لب اشاره به شاه و قاضى ابوبکر کرده و گفت:

چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنج هاى دراز
نشیبى دراز است پیش فراز
زپیمان بگردند و از راستى
گرامى شود کژى و راستى
کشاورز جنگى شود بى هنر
نژاد و بزرگى نیاید به بر
رباید همى این از آن، آن از این
زنفرین ندانند باز آفرین
شود بنده بى هنر شهریار
نژاد و بزرگى نیاید به کار
از ایران و از ترک و از تازیان
نژادى پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازى بود
سخنها به کردار بازى بود
زیان کسان از پى سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

قاضى ابوبکر بغدادى با فریاد از فردوسى مى خواهد که خاموش شود و از خود دفاع کند و خطاب به شاه مى گوید قربان آن وجود شریف شویم جمله ما! دیدید و شنیدید که چه بى حرمتى ها به شما کرد.
شاه با خنده مى گوید: به ما بى حرمتى نکرد، ما چیزى از بى حرمتى به شاه نشنیدیم اما به فقیهان ما و ترکان و تازیان که در صف شما بسیارند، آرى.
و شاه از فردوسى مى خواهد تا درباره ۵ مورد اتهام سخن بگوید.
فردوسى: نخست مى گویند که من تبلیغ مجوسیگرى مى کنم، مجوس یکى از ادیانى است که در قرآن به رسمیت شناخته شده است.
فردوسى نشانى آیه را مى دهد و آن را مى خواند، پس اگر هم من زرتشتى باشم قرآن و اسلام جان و مال مرا محفوظ داشته است و نیز در سرزمین تحت حکومت محمودشاه نیز ما امان و امنیت داریم:
چو در ملک سلطان که چرخش ستود
بسى هست ترسا و گبر و یهود
کزایشان به جزیه کفایت کنند
زر و مال و خونشان حمایت کنند
گرفتند در ظل عدلش قرار
شده ایمن از گردش روزگار
چه باشد که سلطان گردون شکوه
رهى را شمارد یکى زان گروه؟!

دوم تشویق جوانان به نام هاى ایرانى، این فرمان شاه بود تا شاهنامه را بسرایم و اینک که مردم ایران با نام هاى زیباى کیخسرو، کورش، داریوش، گیو، نوشیروان، ایراندخت، پوراندخت، آرتیمس و آناهیتا آشنا شده اند خود این نام هاى زیبا را براى فرزندان خویش برگزیده اند.
سوم کمک مالى رساندن به گروه هاى مبارز، کدامین گروه هاى جنگاور و مبارز؟! من دهش ها و مهربانى هاى شاه که به من میداده است را با تهیدستان و بینوایان شهر تقسیم کرده ام زیرا در دنیا چشم داشتى به دارائى آن ندارم. اگر تمامى آن تهیدستان و بینوایانى که من دهش هاى شاه را به آنها بخشیده ام، شورشیان و گروه هاى جنگاور مبارز که علیه نظام هستند، مشکل شماست نه من. شما آنها را تهیدست و بینوا و بیکار نگهداشته اید و به وظایف انسانى و دینى خود عمل نکرده اید پس شما باید به جاى من در اینجا محاکمه شوید و شاه از شما باید توضیح بخواهد نه از من.

بروید و سروده هاى مرا بخوانید، که در روزگاران کهن که هنوز جهل و فقر و بدبختى هاى شما صحراگردان گریبان مردم و سرزمین ما را نگرفته بود ما پیام آوران برابر طلبى داشتیم:

همى گفت هر کو توانگر بود
تهیدست با او برابر بود
نباید که باشد کسى بر فرود
توانگر بود تار و دردش پود
جهان راست باید که باشد به چیز
فزونى توانگر حرام است نیز
زن و خانه و چیز بخشیدنیست
تهیدست کس با توانگر یکیست
هر آن کس که او خبر برین دین بود
زیزدان بدان دیو نفرین بود
چو بشنید در دین او شد قباد
بگینى زگفتار او بود شاد
و را شاه بنشاند بر دست راست
ندانست موبد که جایش کجاست
بر او شد آن کس که درویش بود
دگر نانش از کوشش خویش بود
بگرد جهان تازه شد دین اوى
نیارست جستن کسى کین اوى

چهارم خیانت به اعتماد شاه! من همواره گوش به فرمان او هستم، این شما فقیهان هستید که به اعتماد او خیانت مى کنید و مردمش را به گونه اى دیگر آموزش مى دهید. آموزش و پرورش و قضاوتى که شما به فرزندان این بوم و بر مى آموزید جهل افزاست نه دانش افزا؟!!

من بر آنم که تا زنده ماند تنم
بن و بیخ بد از جهان برکنم
اما شما چنان کرده اید که:
بر آمد زشاهان جهان را قفیز
نهان شد زر و گشت پیدا پشیز
همان زشت شد خوب و شد خوب زشت
شده راه دوزخ پدید از بهشت
دگرگونه شد چرخ گردون به چهر
از آزادگان پاک ببرید مهر

و من همواره در سروده هایم شاه را ستایش مى کنم اما شما مرتب او را به خاطر مهرش به ایران سرزنش مى کنید:

بگویم به تأیید محمود شاه
بد ان فرو آن خسروانى کلاه
بدان کین و داد و بدان رزم و بزم
بدان امر و نهى و بدان رأى و عزم
اگر بخت یکباره یارى کند
برین طبع من کامکارى کند
بگویم همین داستان شگفت
کز آن مرد دانا شگفتى گرفت
که شاه جهان جاودان زنده باد
بزرگان گیتى و را بنده باد
قاضى ابوبکر بغدادى از یک لحظه سکوت فردوسى براى تازه کردن نفس بهره مى برد و فریاد مى زند:
این سروده هاى کفرآمیز غیر اسلامى تو در میان قرمطى ها و رافضى ها و دیلمى ها دست به دست مى گردد، تو آنها را براى سلطان محمود مى سرائى یا براى دشمنان او؟!

فردوسى:
سروده بسان پرنده ایست
که بال مى گیرد و به هر کجا مى رود
شاعر در سرودن آن دخیل است
اما در پرواز آن، نه.
شاه محمود قاه قاه مى خندد و از جاى برمى خیزد و خطاب به محمدحسن میمندى مى گوید: پرونده سازى این قاضى تو هم براى فردوسى کارگر نبود و من مى بینم که چه سلحشورانه از خودش دفاع کرد بروید و به فکر کار خود باشید که فردوسى همچنان عزیز ماست.
پادشاه فردوسى را در آغوش گرفته و به او گفت تا جشن نوروز که جشن جمشید شاه است ۶۰ هزار بیت شاهنامه را به پایان ببر تا بیش از این، این فقیهان جاهل ما را نیازارند.
در جشن نوروز فردوسى ۶۰ هزار بیت سروده هایش را پیشکش شاه کرد، شاه به شیخ حسن میمندى دستور داد تا ۶۰ هزار مثقال طلا بر پیلان سوار کرده و به حکیم بزرگ توس دهند. میمندى و فقیهان آخرین نیش خود را به پیروز پارسى زدند. جملگى پس از مشورت با هم نزد شاه رفته و به او گفتند حالا که کار فردوسى به پایان رسید، بیائید خود او را بیازمائید. به جاى ۶۰ هزار مثقال طلا نقره به او بدهید که اگر او اینها را به شورشیان بخشید زیان حکومت کمتر باشد، اما اگر طلاها را برداشته و راهى توس شد تا در آنجا سدى براى مردمش بسازد، روسیاهى از ما باشد.

شاه نظر دشمنان قسم خورده فردوسى را پذیرفت و دستور داد ۶۰ هزار مثقال نقره به او بدهند. فردوسى به همراه یارانش به حمام شهر رفته بود در آنجا خواجه میمندى و ایاز ۶۰ هزار مثقال را به فردوسى دادند و رفتند و جاسوسان شاه در کمین نشستند. فردوسى دهش شاه را به سه تقسیم کرد. ۲۰هزار به ایاز داده و از او خواست تا به کارى گیرد که خوش دارد.
۲۰هزار دیگر را به گروهى داد که در نزدیکى حمام دکه شرابفروشى داشتند و به شرابفروشان نیشاپورى معروف بودند.
۲۰هزار آخر را نیز به آرش کردستانى داد که سالها در حمام شهر کار مى کرد و مهر فراوان به فردوسى و یارانش داشت. جاسوسان فوراً گزارش را به شاه دادند.
شاه دستور بازداشت حمامى و شرابفروشان را داد. اما نیروهاى شاه هیچکس را نیافتند.
ایاز نیز که از توطئه آگاه شده بود فردوسى را در خانه اى در شهر غزنه پنهان کرد و شبانه او را از شهر فرارى داد.
میمندى و ابوبکر بغدادى نزد شاه رفته و اسنادى ارائه کردند که حمامى و شرابفروشان و ایاز همه از گروه شعوبى و مجوس بوده اند که سالها در گوشه و کنار کشور نفوذ کرده و جنبش هاى ضد تازى را تقویت مى کرده اند…
اما فردوسى از غزنه به قهستان و مازندران و بغداد رفته و در این سفرهاى خود در هر شهر و دیارى صدها تن با او همراه مى شدند و سروده هایش را بسان زر از او مى خریدند و اکثر حاکمان ایراندوست نه تنها به او مهرورزى مى نمودند که به محمودشاه نیز پیام سرزنش آمیز مى فرستادند.
محمودشاه مى دید که آوازه سروده هاى فردوسى در هند، مازندران، بغداد، خراسان، سیستان و رم پیچیده است و حسرت مى خورد که چرا بر اثر جهل میمندى و فقیهان او به دام حسد آنها افتاد و فردوسى را از خود رنجاند خصوصاً روزى شعرى به دستش رسید:

چو فردوسى آن مرد والاگهر
غمین شد زمیمندى بى هنر
اذیت بسى زان فرو مایه دید
وز و بى سبب رنج و حرمان کشید

شاه که همه ستم هاى به فردوسى رفته را از چشم میمندى مى دید دستور داد تا او را به فتواى ابوبکر بغداد گردن زدند و هفت روز پس از آن نیز به گروه ویژه اش دستور داد تا در مسجد شهر ابوبکر را به قتل رساندند.
در این هنگام فردوسى در بارگاه هزارویکشب خلیفه عباسى در بغداد بود و با سرودن یوسف و زلیخا به زبان تازى توانسته بود امنیت خوبى در پایتخت خلافت عباسى براى خودش و مهربان یارانش به دست آورد و با آسودگى تمام سروده هایش را در میان پارسى زبانان پخش مى کرد و روحیه میهنى و اوستائى و بازگشت به خویش را در آنها تقویت مى کرد.
زبان پارسى را که تازیان نمیدانستند، خطر گسترش سروده هاى فردوسى را نیز درک نمى کردند بدین روى حضور فردوسى در بارگاه خلیفه نوعى امنیت دائمى براى او و یارانش در سراسر جهان آن روز فراهم آورد.

چو در ظل والى ورا جاى شد
چو طوطى به شکر شکر خاى شد
زبیداد سلطان وجور زمان
بر آسود در ظل امن و امان

جدا از شاهنامه شخص فردوسى تبدیل به گنجنیه اى از دانش و هنر و ذوق در مجالست و مباحثت شده بود به گونه اى که از سراسر جهان او را به بارگاه هاى پادشاهان فرامیخواندند، حتى محمود شاه نامه اى به خلیفه عباسى نوشته و خواست تا فردوسى را براى عرض معذرت و یوزشخواهى به غزنه بفرستد خلیفه پاسخ منفى داد. محمودشاه پیام دومى فرستاد که اگر حکیم بزرگوار فردوسى طوسى را نفرستى بغداد را زیر سم پیلان ویران خواهم کرد خلیفه نامه را به فردوسى داد تا پاسخ دهد.
فردوسى در پشت نامه محمود نوشت الم والسلام و به خلیفه داد تا مهرش را در پاى آن پاسخ نهد. خلیفه پرسید فردوسى ما تازى سخنیم و تو پارسى گوئى که تازى هم میدانى، اما این دو کلمه یعنى چه؟ ما نمى فهمیم، آیا محمود خواهد فهمید؟!
فردوسى پاسخ داد: مگر ترا به اسم پیلان تهدید نکرده بود؟ اینک الم ترکیف فعل ربک به اصحاب الفیل است که همان «الم و السلام» شاه غزنه را کافى است؟!

خلیفه دست را بر روى شانه فردوسى نهاده و با لبخندى خواند:

هنر پایه مرد افزون کند
سر از جیب اقبال بیرون کند
هنر از خرد هست بایسته تر
بدن را زجان گشته شایسته تر

آنگاه که پاسخ خلیفه به محمودشاه رسید، هفته ها گذشت تا اندیشمندان غزنه توانستند معنى «الم و السلام» را براى او پیدا کنند. محمودشاه که ۳۰ سال همسخن و همنشین فردوسى بود فهمید که این پاسخ را او نوشته است پس جواب خلیفه را با سروده اى از فردوسى داد:
اگر جز به کام من آید جواب
من و گرز و میدان افراسیاب

فردوسى در بغداد فرصت مى یابد که تمامى کاستى هاى شاهنامه را پر کند و آن دفتر را به پایان ببرد:

کنون عمر نزدیک هشتاد شد
امیدم به یکباره بر باد شد
زهجرت شده پنج هشتاد بار
که گفتم من این نامه شاهوار

با پایان پذیرى سرودن شاهنامه، فردوسى به زادگاه خویش بازمى گردد. روزى که کاروان هفتاد نفره فردوسى وارد توس مى شود تمامى مردم شهر و روستائیان و دهقانان اطراف با ساز و آواز و رقص به پیشباز فرزند زنده ساز تاریخشان مى آیند.
خستگى سال هاى سفر فردوسى از دوش فرو مى ریزد آنگاه که مى شنود جوانان و کودکان سرزمینش سروده هاى او را زمزمه مى کنند.
فردوسى به محض این که در خانه مستقر مى شود مى گوید که باید نام هائى را در کنار این نامهاى پر افتخار شاهنامه جاودان کنم و اینان کسانى هستند که طى این سالها مرا یاور بودند:

از آن نامور نامداران شهر
على دیلمى بود کوراست بهر
که همواره کارم به خوبى روان
همى داشت آن مرد روشن روان
حسین قتیب است از آزادگان
که از من نخواهد سخن رایگان
از ویم خور و پوشش و سیم وزر
ازو یافتم جنبش و پا و پر
تن شاه محمود آباد باد
سرش سبز بادا دلش شادباد
چنانش ستودم که اندر جهان
سخن ماند از آشکار و نهان
هر آنکس که داردهش و رأى و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین
نمیرم ازین پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام

یاران فردوسى نسخه پایانى شاهنامه را از توس براى محمودشاه به غزنه بردند. محمود که دید در پایان سخن و در هشتاد سالگى باز فردوسى مهر او را فراموش نکرده است هر چند بر او ستم بسیار رفته است، دستور داد تا ۶۰ هزار مثقال طلا سوار شتران کنند و براى فردوسى روان کنند.
توسط مأموران فقیهان خبر به ابوالقاسم مکى قاضى القضات توس رسید، بسیار هراسید با همکارانش جلسه اى تشکیل داده و گفت اگر فردوسى به این ثروت بزرگ دست یابد کار تمامى ما تمام است، او نه تنها همه شهر بلکه استان و سرزمین ما را اوستائى خواهد کرد و هزاران نسخه از شاهنامه را با سپاهیان بزرگ به اینسو و آنسو خواهد فرستاد و روز ما را شب خواهد کرد. ۶۰ هزار مثقال طلا بودجه یک ولایت است. از همه مهمتر در نخستین روزى که قدرت مالى بالایش را بیابد به خونخواهى فرزندش جان ما را خواهد گرفت. نشنیدید که بچه ها از قول فردوسى زمزمه مى کنند که عصاى پیرى او را ما گرفته ایم و کشته ایم؟!

زتو بر من آمد ستم بیشتر
زند هر زمان بر دلم نیشتر
ستم گر ندارى تو فرمان روا
به فرزند من دستبردن چرا؟!

همه فقیهان نظر ابوالقاسم مکى را براى کشتن فردوسى تأیید کردند قاضى میهمانى بزرگى داده و فردوسى را دعوت نموده تا مراحم سلطان محمود را به آگاهى او برساند، در ظرف غذاى فردوسى سم ریختند و زهر آرام آرام بر جسم سلحشور و سخنور و چکامه سراى بزرگ تاریخ اثر کرده و پس از هفت روز بیمارى و رنج بزرگمرد توس پیروز پارسى جان به جان آفرین داد.
فقیه شهر ابوالقاسم مکى اجازه نداد تا فردوسى در گورستان عمومى دفن شود، وى را زرتشتى و نجس خوانده و از آرمیدن در گورستان محروم کرد.
خواهر دلیر و دلاور فردوسى پیکر حماسه سراى بزرگ را در باغ بزرگ نیاکانشان «فردوس» دفن کرد.
خدمتکار خانه ابوالقاسم مکى جوانى بود پارسى مرتب از فقیه شنیده بود که فردوسى مجوس است و رافضى و خدانشناس و غیره… شب فردوسى به خواب جوان آمد و با صدائى بلند و دلنشین براى جوان خواند:

ستایش کنم ایزد پاک را
که گویا و پویا کند خاک را
به مورى دهد مالش نره شیر
کند شیر بر پیل جنگى دلیر
جهان را بلندى و پستى توئى
ندانم چه اى هر چه هستى تو اى

به ناگاه جوان از خواب جسته و کمى در رختخواب در اندیشه شد. از اتاق بیرون آمده وارد اتاق ابوالقاسم مکى شد بالشى را روى صورتش نهاده و چاقو را در قلب او فرو برد و فریاد زد دروغگو چرا به ما مى گفتى که فردوسى کافر است و خدا را نمى شناسد؟!

به شادی و پیروزی

امروز آدینه برابر با روز باد از ماه اردیبهشت سال ۳۷۵۱ دینی زرتشتیان

اردی بهشت (اشاوهیشتا)هنگام بهترین راستی، سپیدی و پاکی است؛ ویژگی های نیک را در خود پرورش دهیم

موبد مانترانو

Tags: , , , ,
مشترک دیدگاهها بشوید

2 دیدگاه

  1. از تلاش شما برای زنده نگهداشت فرهنگ پارسی سپاسگذارم پاینده تندر

  2. درود بر شما بسیار جالب بود با تشکرهای بی پایان

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*

*