آران و جعفر پیشه وری

  چون گربه با خیانت و چون موش نقب زن    چون عنکبوت جوله و چون خرمگس عوان

خاقانی

بخش نخست

سید جعفر پیشه وری که بود؟

جعفر پیشه‌وری سوای اینکه بخواهیم به گرایش‌های سیاسی او توجه کنیم، کسی بود که از‌‌ همان دوران جوانی، روحی ناآرام داشت. هر چند نتایج این شور و شوق به سمتی گرایش پیدا کرد که به ماجراهای فرقه دموکرات آذربایجان منتهی شد. او در سال ۱۹۱۸ در حزب عدالت فعالیت می‌کرد، در سال‌های ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۰ در روزنامه «حریت» مطالب انتقادی تندی می‌نوشت، یک سال بعد به ارتش سرخ پیوست و در جنگ با روس‌های سفید شرکت کرد، در‌‌ همان سال در بندرانزلی همراه با چهار نفر دیگر اولین کنگره حزب کمونیست ایران را تأسیس کرد، با نهضت جنگل همراه شد و در دسته احسان‌الله‌خان جنگید، به باکو رفت، دوباره به ایران بازگشت و در روزنامه «حقیقت» سرمقاله نوشت و بالاخره در سال ۱۳۱۸معاویه ای بازداشت شد و به زندان افتاد. پیشه‌وری در زندان هم سر سازگاری نداشت و با دیگر زندانیان سیاسی چندان کنار نمی‌آمد.

او وقتی در سال ۱۳۲۰ از زندان آزاد می‌شود باز هم همین روند را در فعالیت‌های سیاسی خود دنبال می‌کند تا اینکه در چهاردهمین دوره انتخابات مجلس شرکت می‌کند تا به عنوان نماینده‌ای از آذربایجان به مجلس راه پیدا کند. خیلی از تاریخ‌نگاران معتقدند نتایج این انتخابات تأثیر فراوانی در سرنوشت آذربایجان و فرقه دموکرات در آن سال‌ها داشت.

در روزهای پایانی خرداد ۱۳۲۲ در زمان نخست‌وزیری علی سهیلی، فرمان برگزاری انتخابات چهاردهمین دوره مجلس صادر شد. او در پیامی در این باره عنوان کرد:

«من به این نتیجه رسیده‌ام که باید انتخابات کاملاً آزاد باشد تا ملت به حق مسلم و قانونی خود برسد و مردم از حق خود استفاده کنند… البته حکومت نظامی ملغی خواهد شد و از آزادی مجامع نیز جلوگیری نمی‌شود…»

انتخابات آن دوره از مجلس را که روز ۱۱ اسفند شروع شد به عنوان طولانی‌ترین انتخابات می‌شناسند. پیش از آغاز آن هم تلاش‌های بسیاری برای به تعویق انداختن آن صورت گرفت که این موضوع با موافقت‌ها و مخالفت‌های گروه‌های مختلف مواجه شد. از طرفی حزب توده که به دلیل حضور نیروهای شوروی در شمال ایران نفوذ زیادی در آذربایجان به دست آورده بود با تعویق انتخابات مخالفت می‌کرد و از طرف دیگر گروه‌های جناح مخالف خواستار انجام انتخابات در سال ۱۳۲۳ بودند. با این حال آن‌طور که اسناد به دست آمده از آرشیو مرکز اسناد ملی شمال غرب کشور نشان می‌دهد شهربانی آذربایجان نیز با تأخیر در انتخابات مخالف بود.

انتخابات تبریز در روز ۱۷ اسفندماه ۱۳۲۲ آغاز شد و ۱۸ روز به درازا کشید. در انتخابات مجلس چهاردهم در تبریز برای ۹ کرسی، ۱۲ نفر نامزد شدند. از جمله احزاب فعال در انتخابات، کمیته ایالتی حزب توده در آذربایجان بود که با انتشار نامه انتخاباتی و اوراق تبلیغاتی بدون هیچ‌گونه ممانعتی به تبلیغ کاندیداهای خود می‌پرداخت. جعفر پیشه‌وری هم یکی از نامزدهایی بود که از سوی حزب حمایت می‌شد. قوای شوروی هم از او و دو نامزد دیگر به نام‌های ایپکچیان و ماشین‌چی حمایت می‌کردند. استاندار آذربایجان از مخالفان این گروه بود و تلاش می‌کرد به شکلی مانع از به قدرت رسیدن آنان شود. به همین دلیل ساعت کار شعب اخذ رأی را به شیوه‌ای تنظیم کرده بودند که کارگران نتوانند به راحتی در انتخابات شرکت کنند. از سوی دیگر نیروهای شوروی نیز با دخالت مستقیم در آن انتخابات، کامیون‌های خود را برای انتقال کارگران به شعب اخذ رأی به کار می‌گرفتند.

در شمارش نهایی ۹ نفر از کاندیدا‌ها به نام‌های سیدجعفر پیشه‌وری، رحیم خویی، امیرنصرت اسکندری، صادقی، ثقـﺔالاسلامی، سرتیپ‌زاده، مجتهدی، پناهی و ایپکچیان به مجلس راه یافتند. مجلس چهاردهم در ۲۶ اسفند رسماً کار خود را با بررسی اعتبارنامه نمایندگان آغاز کرد. در ۲۳ تیر ۱۳۲۳ جلسه مجلس برای بررسی اعتبارنامه پیشه‌وری تشکیل شد. شریعت‌زاده و تعداد دیگری از نمایندگان که از طیف سیدضیا بودند با اعتبارنامه پیشه‌وری مخالفت کردند. دلیل آنان حضور نیروهای شوروی در شمال ایران و گرایش‌های کمونیستی پیشه‌وری بود. غیر از او، اعتبارنامه رحیم خویی هم رد شد و نکته جالب در این رویداد، حمایت مصدق از اعتبارنامه پیشه‌وری بود.

ماجرای رد اعتبارنامه خویی و پیشه‌وری در مجلس آن زمان، بسیار قابل توجه است. اعتبارنامه خویی در جلسه قبل از ۲۳ تیر رد شده بود. در آن روز عده‌ای از نمایندگان خواستار رأی‌گیری به شکل مخفی شدند و سرانجام رأی‌گیری به آن شکل، نتایج شمارش آرا و مطابقت نداشتن تعداد رأی‌دهندگان با تعداد آرای به دست آمده موجب مناقشه‌های فراوانی در صحن مجلس شد اما به هر حال اعتبارنامه خویی از نظر مجلس مردود دانسته شد. نوبت به پیشه‌وری که رسید‌‌ همان دعوا‌ها دوباره مطرح شد و حتی گروهی از نمایندگان خواستار آن شدند که پیش از رأی‌گیری، جلسه‌ای غیرعلنی برای بررسی موضوع نمایندگان تبریز برگزار شود که این پیشنهاد قبول نشد.

در ‌‌نهایت رئیس جلسه اعلام کرد از نظر او پیشه‌وری رأی نیاورده است اما بحث درباره آن را به زمان بعد از تنفس موکول کرد. آن روز اما دیگر جلسه‌ای تشکیل نشد و در جلسه بعدی مجلس هم بررسی اعتبارنامه پیشه‌وری از دستور جلسه خارج و اعتبارنامه او مردود دانسته شد. پس از این اتفاق‌ها، پیشه‌وری به تبریز بازگشت و مدتی پس از آن بود که با تخلیه ایران از قوای دولت‌های انگلیس و شوروی، ماجراهای فرقه دموکرات آغاز شد. می‌گویند پیشه‌وری در زمان رد اعتبارنامه‌اش گفت:

«من به این سادگی‌ها دست‌بردار نیستم و خیلی زود حساب این مرتجعین مارک‌دار را خواهم رسید… من از پنجره بیرون رفتم ولی از در وارد خواهم شد.»

بهتر است کمی در زندگی نامه‌اش درنگ کنیم، تا این فرد، که حتی امروزهم از نظر افراد و یا گروه‌ها یی که هنوز دیوار گچین ذهنشان با فرو ریختن دیوار برلین، ترک بر نداشته و الماس آگاهی در نهانگاه ذهنشان نتابیده است، ملّی است و حرکت اورا ملّی گرایانه ارزیابی می‌کنند، را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم. همانطور که در مقالات گذشتهٔ این قلم، در جنبش جنگل اشاره شده بود، همین آقای پیشه وری جزء عناصر بلشویکهای قفقاز بوده که همراه حیدرخان عمواوغلی به گیلان آمده است، تا از طریق حزب بلشویک روسیه به رهبری لنین، گیلان و مازندران را تحت نام مبارزه «ملّی» از تن ایران جدا کنند و آنجا اشاره شده بود که این افراد به دروغ زیر نام ملّی گرایی وهم چنین سؤاستفاده از وجههء مردمی میرزاکوچک خان، می‌خواستند به حرکتشان وجههء «ملّی» بدهند. حال اینکه، این خزعبلات با اعلام جمهوری شوروی سوسیالیستی گیلان به روشنی بر ملا می‌شود و مقاصدشان برای مردم گیلان وایران عیان می‌گردد.

حال روی فرازهایی از زندگی نامه‌اش درنگ می‌کنیم و ببینیم که آقای پیشه وری با چه نیرنگی وارد جنبش گیلان شد و بعد با چه نیّتی به آذربایجان می‌رود و فرقهٔ دموکرا ت را تشکیل می‌دهد.

او می‌گوید «در آزادی ملل روسیه عملأ دخالت داشتم» یعنی در کنار حزب بلشویک روسیه در آزادی ملت‌هایی مثل گرجستان، ارمنستان، تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان، قرقیزستان، تاتارستان، مغولستان، آذربایجان و… شرکت داشته است. یعنی «لوای پر افتخار لنین» را با داس و چکش انسان کش و آزادی سوز، در آن سرزمینهای مادون فئودالی با تانک و تفنگ برافراشتند وچقدر حیف شد که خیلی زود جوانمرگ شد و این سعادت نصیبش نشد که در رکاب ِ استالین، خروشچف و سپس برژنف سوار بر تانکهای روسی خیابان‌های بوداپست، پراگ، هاوانا، سایگون، کره، کابل و قبل از این کشور‌ها، کشورهای شمال اروپا را شخم بزند و بیرق پر افتخار لنین را به اهتزاز در بیاورد.

و مدعی است که نجات و سعادت ملت و میهن من (بخوان آذربایجان) در پیشرفت رژیمی است که انقلابیون روسیه می‌خواهند. یعنی با زبان الکن خودش می‌گوید، من دنبال رژیمی در ایران هستم که مورد پسند انقلابیون روسیه باشد و اگر غیر از لوای پر افتخار لنین، بیرق دیگری در روسیه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادی (بخوان جدایی) ملت ایران همیشه در معرض خطر خواهد بود. به عبارت دیگر استقلال و آزادی ملت ایران به وجود ذی وجود بلشویسم روسیه وابسته است. یعنی بشتابید به طرف پیغمبری که در روسیه ظهور کرده ودنبال امّت پریشان ان‌تر ناسیونالیسم پرولتری است. پس بکوشیم در هر نقطه‌ای از ایران، این لوای پر افتخار لنین را بر افرازیم.

زیرا هر گونه سیستم و یا مرامی که اگر موافق روسیه بلشویک نباشد و در ایران بخواهد قدرت را در دست بگیرد، ایران در معرض خطر قرار می‌گیرد. به عبارت ساده‌تر هر گونه عدول از رهبری پیغمبرگونهٔ لنین و سپس استالین، ضدّیت با مذهب پرولتاریا است و بزودی در زیر چکش و داس و سندان، گردن زده می‌شوید و یا در سیبری «بهشت زحمتکشان» به فیض جان دادن تدریجی دردناک نایل می‌شوید.

با چنین این ایده‌ای آقای پیشه وری همراه رفقای دیگرش به گیلان می‌رود و آن عمل خیانتکارانه و جنایتکارانه را نسبت به مردم شریف گیلان انجام می‌دهند. و پس از آن، بعد از جنگ جهانی دوم به تبریز می‌رود تا مأموریت دیگری را که همانا جدا کردن آذربایجان است، به دستور استالین انجام دهد.

او در قسمت دیگری از معرفی نامه‌اش اشاره می‌کند «در جریان نهضت جنگل بنا به تصمیم مّلیون گیلان به تهران آمدم و در آنجا سازمان سیاسی و شورای مرکزی اتحادیه کارگران را تشکیل دادم….. و بالاخره در سال ۱۳۰۹ بازداشت شدم».

نیک می‌دانیم که میرزاکوچک خان پس از فهمیدن توطئهٔ حزب بلشویک ِ لنین عطای ِ ریاست دولت شوروی سوسیا لیستی گیلان را به لقایش می‌بخشد و با یارانش به جنگل عقب نشینی می‌کند و از این پس این «جمهوری» تحت ریاست احسان الله خان اداره می‌شود و پیشه وری هم یکی از وزرایش در کابینه خود ساختهٔ لنین است و اساسأ ربطی به مردم گیلان و مبارزین جنگل ندارد.

 حال به چه دلیل می‌گوید که به تصمیم مّلیون گیلان به تهران آمدم؟

زیرا بعد از عقب نشینی میرزا کوچک خان همراه یارانش به جنگل، دیگرفردی که مّلی باشد، در آن جمهوری کذائی وجود نداشت و هر چه بود سرسپردگان قبلهٔ «انترناسیونالیسم» پرولتری به پیغمبری لنین و سپس استالین بودند که آرزو داشتند گیلان و مازندران را به «بهشت بَرَین زحمتکشان» ملعق کنند. زیرا پس از رفتن میرزاکوچک خان، آنچه که باقی مانده بود اعضای حزب لنین و دنباله رونده گانشان مثل حیدرخان عمواغلی، احسان الله خان، پیشه وری و….. بودند که اساساً ملّی قلمداد کردن این افراد، توهین به مقوله ملّی گرایی است.

بگذریم که در رابطه با مردم گیلان، استفاده از مقوله ملّی اساسأ درست نیست، و گیلانیان مانند سایر اقوام ایرانی، یکی از قوم‌ها هستند. چون ملتی بنام گیلان وجود ندارد که بعد با این ترفند، نام حکومت ملّی را روی آن بگذاریم و بعد در صدد جدایی آن اقدام کنیم، خیر.

ما یک ملت داریم، که آن هم ملت ایران است و گیلانی‌ها هم مثل سایر اقوام در ایران، همگی جزء ملت ایران هستند. هم چنین می‌دانیم که جنبش جنگل در سال ۱۳۰۰ پرونده‌اش بسته شد. حیدرخان در یک جنگ داخلی با میرزاکوچک خان کشته می‌شود، احسان الله خان و رفقای دیگرش به روسیه فرار می‌کنند، پیشه وری به تهران می‌آید و سازمان سیاسی و شورای مرکزی اتحادیه کارگران را تشکیل می‌دهد.

جمهوری لنین ساختهٔ شوروی سوسیالیستی گیلان بوسیله سردارسپه، رضاخان به زباله‌دان تاریخ ریخته می‌شود. در همین اوضاع می‌بینیم، پیشه وری به گفته خودش، تا سال ۱۳۰۹ فعالیت سیاسی می‌کرده و حتی روزنامه‌ای بنام «حقیقت» منتشر می‌کرده و به قول خودش اتحادیه کارگری هم داشته است. پس با این وصف، جامعه در آن شرایط، بایستی یک جامعهٔ باز بوده باشد که افرادی مثل آقای پیشه وری فعالیت کمونیستی داشته باشند و بتوانند اتحادیه کارگری هم تشکیل دهند. فراموش نبایستی کرد که آقای پیشه وری در سال ۱۲۹۹ یکی از وزرای کابینه میرزاکوچک خان و سپس احسان الله خان بوده است. پس چگونه است که این فرد تا سال ۱۳۰۹ فعالیت سیاسی، آن هم از نوع اشتراکی انجام می‌داد؟

در حالی که می‌دانیم رضاشاه در این زمان ۶ سال از پادشاهی‌اش می‌گذشت و با این وجود کاری به او نداشته است. اینجا ست که دم خروس بازهم بیرون می‌آید و دست دروغ و وارونه جلوه دادن باصطلاح روشنفکران لنینی را باز می‌کند، که شرایط دوران رضاشاهی را از روی غرض و مرض و غیر منصفانه، سیاه و تاریک جلوه می‌دهند.

برای اثبات این مدعایم بهتر است، فراز دیگری از معرفی نامه‌اش را بخوانیم، تا این موضوع بیشتر قابل فهم گردد. پیشه وری می‌گوید «هشت سال تمام در قصر به غیر از ما (بخوان کمونیستهای قفقاز) زندانی سیاسی نبودند، تا اینکه در سال ۱۳۱۷ آن «۵۳ نفر» معروف که بعدأ همگی توده‌ای شدند، دستگیر شدند». به عبارت دیگر فضای اجتماعی مورد بحث، اینطور نبوده که نیروهای سیاسی و آگاه اجازه فعالیت نداشته باشند، بلکه نیروهایی تحت پیگرد قانونی قرار می‌گرفتند که افکاراشتراکی داشتند و خواهان ادغام ایران به شوروی بودند، زیرا می‌خواستند پرچم پر افتخار لنین، در ایران در اهتزاز باشد. به همین جهت فعالیتشان غیر قانونی اعلام شده بود و مورد پیگرد قرار گرفته بودند، از جمله ۵۳ نفر معروف. چون اگر غیر از این می‌بود، یعنی اگرهمه آگاهان سیاسی تحت پیگرد قرار می‌گرفتند، اساسأ هیچ گونه پیشرفتی نمی‌بایستی در جامعه حاصل می‌شد. در حالی که تاریخ در این مورد گواهی می‌دهد که افراد آگاهی چون محمد علی فروغی، علی اکبرداور، علی اصغرحکمت، علی دشتی و….. در کنار رضاشاه قرار گرفتند و با او همکاری کردند.

نتیجه گیری:

با توضیحات بالا، «اقیانوس نهضت اجتماعی لنینی»، چون نتوانسته است از سدّ ایران عبورکند و «لوای پر افتخار لنین» را بوسیله پیشه وری‌ها در ایران به اهتزاز در آورد، پس بایستی مدافعین و نگاهبانان سدّ نفوذ بلشویک در ایران را تخریب کرد. وهرآنچه را که رضاشاه و پس از آن محمدرضاشاه انجام داده بودند، وارونه جلوه داد و از آن‌ها چهره‌ای زشت به اذهان ناآگاه عمومی معرفی کرد وخاک در چشمان مردم پاشید. واین آن سیاست کثیف ضد سرفرازی و ترقی ایران است که از آن تاریخ شروع شده و تا کنون ادامه دارد. هر چند پس از فروریزی دیوار برلین، دیوارهای ذهنی بسیاری از آن‌ها فرو ریخت ولی هستند کسانی از آن‌ها که هنوز در کوچه پس کوچه‌های ۸۰ سال پیش قدم می‌زنند. حرکات مشعشع و گاهاً خیانت کارانه خودشان را در زرورق خدمت به خلق جا می‌زنند و خدمات به واقع خدمت رضاشاه و محمدرضاشاه را وطن فروشی و خدمت به بیگانه ارزیابی می‌کنند. به خودشان حق می‌دهند هر حرکت بغایت ضد منافع ایران را انجام دهند ودر جهت بی‌ثبات کردن شیرازه وامنیّت مملکت گام بردارند ولی آنانی که در رأس حاکمیت برای مسئولیت سنگین حفط امنیّت و منافع ملت، قدم بر می‌دارند، را برنتابند. به خود حق می‌دهند پرچم «پر افتخار لنین» را در سراسر ایران به اهتزاز در آورند ولی پرچم سه رنگ، با نشان شیرو خورشید را که سنبل و نماد کشور ایران در جوامع بین المللی است، ارتجاعی ارزیابی کنند. سرود ملی و میهنی «ای ایران» را که فریادهای برخواسته از سلولهای ایران دوستان و وطن پرستان است که از خامه شاعر ملی ومردمی آقای «گل وگلاب» بیرون آمده، شوونیستی می‌دانند وپنبه در گوش فرو می‌کنند تا آن را نشنوند و یا سالن و محل اجرای آن را ترک می‌کنند ولی زیر آهنگ سرود «انترناسیونالیسم» که ساخته و پرداخته کشور «بهشت زحمتکشان» است، سینه می‌زنند و اشک پرولتری می‌ریزیند. کافی است جهت اثبات گفته‌های بالا، به موضع گیری‌ها، گفته‌ها، آثارو خاطرات این روشنفکرهای مغرض و غیر منصف نگاه کنید و یا توجه مبذول دارید. از نظر این‌ها سراسر دوران پهلوی اول و دوم، جز بدبختی، فلاکت، کشتار، زندان، فحشاء، عقب افتادگی، چیز دیگری نصیب مردم ایران نشده است. وتمامی حرکاتشان در خدمت بیگانه بوده است. از این جهت به خودشان حق می‌دادند و می‌دهند که تمامی دستاوردهای دوران پهلوی اول ودوم را با خشمی شترگونه و کینه‌ای عاشورا سا، در هم بکوبند و ویران کنند. ودیدیم که کردند و بر ویرانه‌های آن دوره‌های دوران ساز، پیروزی «انقلاب شکوه‌مند» راجشن گرفتند و از این طریق تمامی مردم ایران وشرایط اجتماعی را حداقل یک قرن عقب بردند.

دنباله دارد

به شادی و پیروزی

گردآوری: موبد مانترانو

«در بخشهای دیگر دستاوردهای حکومت قاجار و جنایات آن‌ها بر مردم ایران سخن به میان می‌آوریم»

وراهرام روز از وهومن ماه ۳۷۵۰ زرتشتی

 

مشترک دیدگاهها بشوید

یک دیدگاه

  1. پاینده ایران
    به ان خامه ای که از تمامیت خاکی میهن ور جاوند ما دفاع می کند درود می فرستم

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*