سوگ سیاوش

سوگ سیاوش

پس از آنکه کی‌کاووس اسیر کبر شده ، فر ایزدی  از او گسست در خاک شمیران به زنجیر بسته شد و دیوی زهر چشم و پلید ، از غرب آمده و در ایران پادشاهی آغاز کرد.ایرانیان تحت این شرایط افراسیاب را به ایران فرا خواندند و نتیجه این فراخوان ، کشته شدن زنگیاب توسط افراسیاب و پادشاهی وی در ایران بود.
او در دورانی که فرصت سلطنت در ایران یافت بسیاری از ایرانیان را به ترکستان فرستاده و در ویرانی ایران کوشید.در این هنگام رستم  از سیستان برخاسته ، پادشاه شمیران را به هلاکت رسانید و کی‌کاووس را از بند وی آزاد ساخت و پس از جنگ با افراسیاب او را شکست داده ، به توران راند. در طی این جریانات سودابه  به پسر خوانده خویش طمع برده و از او تمنای تمکین نمود.
سیاوش پاکدامنی پیشه کرده و این  تمنای اهریمنی را نپذیرفت .پس سودابه دسیسه نمود و کاووس شاه (پدر سیاوش) را به او بدبین ساخت.کاووس شاه در صدد زدودن ننگ به نیرنگ سودابه گرفتار آمد و فرمان داد آیین سوگند آتش را در مورد او اجرا کنند.
از این رو هیزم بسیاری فراهم نمود و در گودالی بزرگ آتش مهیبی افروختند. سیاوش سوار بر اسب سیاه خویش ، در حالی که تن خو دار با کافور معطر ساخته با لبخندی بر لب داشت، جهت گذشتن از آتش  آمادگی خود را نشان داد چنان که گویا از فرجام کار آگاه بود. چرا که مطابق باور باستانی آتش سپندینه است و به پاکان آسیب نمیرساند.چنسن بود که سیاوش در گذشتن از آتش تردیدی به خود راه نداد ،‌در حالیکه ایرانیان همه حاضر و نگرانو پریشان فرجام سیاوش  بودند به آتش وارد شد و دیری نپایید که او در فضایی که از دود آتش چون شب تیره سیاه شده بود چون ماه تابان درخشیدن گرفت و بی آنکه گزندی بدو برسد از آتش خارج شد.پس چهره پلید و خیانتکار سودابه بر پادشاه کی‌کاووس نمایان شد.
کی‌کاووس عزم نمود تا همسر بی‌آزرم خویش را مجازات کرده  و جان او را بستاند ، اما سیاوش وساطت نموده و از گناه او درگذشت به امید آنکه ادب شده و پاکی پیشه کند.
اما سودابه بار دیگر قدر مردانگی  سیاوش را ندانست و نیرنگ او دوباره کی‌کاووس را به سیاوش بدبین ساخت.
در این میان سپاه توران به ایران حمله کرد و سیاوش به عنوان فرمانده سپاه ایران در کارزار ، سپاه توران را به عقب نشینی  وادار نمود، سپس به اصرار کاووس شاه ، سیاوش سپاهیان توران را تا سرزمینشان عقب راند و دنبال کرده و در آنجا با افراسیاب تورانی به صلح آمد و در توران مسکن گزید.
در این میان یکی از سپهبدان افراسیاب ،دختر خویش را که جریره نام داشت به گواه سیاوش درآورد و فرزندی از این ازدواج پدید آمد که نامش را فرود نهادند.اما سیاوش که مورد محبت و اعتماد افراسیاب بودبا پیشنهاد افراسیاب ، دختر او فرنگیس را به همسری گرفت و با باردار شدن فرنگیس که حاصل عشق میان او و سیاوش بود ، اعتباری بیش از پیش نزد پادشاه توران یافت و با بنای گنگ دژ(خوارزم)مبدا تاریخ خوارزمیان را بر حضور خویش رقم زده و موجبات تحریک سران و بزرگان  توران را فراهم آورد و در نتیجه با تحریکات گریسوز،برادر افراسیاب و اتهام رابطه مخفیانه سیاوش با ایرانیان و عزم او بر نابودی توران خشم  افراسیاب  نسبت به سیاوش برانگیخته شد و حکم  ترور و قتل او صادر گردید.
پس از آنکه خبر قتل سیاوش در توران به فرمان افراسیاب در ایران پیچید ، تمام ایرانیان که به سیاوش  ارادت داشتند و او را به  فردید نیک روشی و پاک سرشتی میستودند در اندوه و فراوان و سوگ غرق گشته ، ایران یکسر عزاخانه‌ي سیاوش گشت.
کی‌کاووس که در ماتم فرزند میسوخت و یاد جفایی که بر وی راوا داشته ، آرام از اوستانده بود در تدبیر خونخواهی ،سرگشته مانده بود و از دست یازیدن به هربندی که او را تا راحتی و آسایش می‌رسانید ، در هراس بود.
در این هنگام رستم از سیستان برخاسته و به خونخواهی سیاوش  نخست سودابه را که شوند هجرت سیاوش به توران بود را به قتل رسانید سپس به پیکار تورانیان  رفت و با کشتن سرخه ،پسر افراسیاب و همچنین پیلسم برادر پیران ،افراسیاب را به شکست و عقب نشینی وادار نمود و در چنین شرایطی افراسیاب که از هر سو خویش راشکست خورده میدید به پیران دستور داد تا کی‌خسرو (فرزند سیاوش و فرنگیس)را بکشد و بدین وسیله از افتادن وی به دست ایرانیان جلوگیری کرده‌، همراهی او را با ایرانیان در خونخواهی مانع شود.
اما پیران که سخت دلبسته کی‌خسرو بوده و از آغاز کودکی مهر بسیار به او داشت ، او را به کنار دریای چین برده و در آنجا آرام داد تا بدین راه او را از چنگال پلید افراسیاب دور بدارد…پس از چندی جنگ تن به تن میان ایرانیان و تورانیان ، رستم خاک توران را به  تصرف خود درآورد و افراسیاب نیز فرار نمود.
بلوایی که با کشته شدن سیاوش در ایران به پا شد ، سوگی بزرگ بود که اوج بیگناهی و پاکدامنی انسانی را می‌گریست و تا سده‌ها اندیشه‌ی سوگوار ایرانی را در ماتم نشاند.مویه بر مرگ سیاوش ، دریغ مرگ انسانیت است.سیاوش بهانه‌ی مظلومیت رنجدیدگان تاریخ ایران است.در اساطیر ایرانی آمده است که با ریختن خون سیاوش بر زمین ـخاک زندگی دوباره یافت و از بطن آن گلی سرخ و داغ‌دار سربرکرد و وجود سیاوش در آن نمایان شد.بدین شوند تا امروز نیز لاله سرخ صحرایی نماد زیبایی و زندگی سیاوش قهرمان است.چهار برگ این گل نماد چهار آخشیج(عناصر سپندینه و سازنده گیتی)است و سیاهی درون آن ، نشان داغی که روزگار بر تمام وجوه وجود سپندینه سیاوش نهاد(نشان ستمی که بر سیاوش رفت)و عمر کوتاه گل نیز نشان زودمرگی سیاوش است.
از اینرو هر سال در آغاز بهار با روییدن گل لاله‌های صحرایی ، اندوه سیاوش از خاک وجود ایرانیان سربرآورده و آنان را به سوگ می نشاند.

نقالی سوگ سیاوش

سیاوش از خواب بیدار. نشست. به اندیشه. فرنگیس هم بیدار: تاج سرم چرا نشسته ای؟ چرا پریشانی. سیاوش خواب بد خویش بگفت و از فرنگیس بخواست بچه ای رو که در شکم داره حتما به ایران زمین برسونه تا آسیبی نبینه. فرنگیس گونه خراشید و موی بکند. چه پیش آمده. این چه حرفی است نیمه شب؟ چرا چنین فال بد می زنی؟ سیاوش گفت: بدگویان کار خویش به سرانجام رساندند و زمان مرگ مرا پیش انداخته اند. مرا خواهند کشت و دشمن تو و فرزندت خواهند شد
تا دمیدن سپیده سیاوش آنچه را که فرنگیس پس از او باید انجام دهد را گفت و خواست فرزندشان ناشناس بماند و از ایران کمک بخواهد تا فرزندش به ایران برسد، زیرا اختر شناسان همگی گفته اند خورشید ایران به فرزند من فروزان و روشن است. من بزودی کشته می شوم و با توست که این کار به سرانجام رسانی
فرنگیس چو بشنید رخ را بخست
میان را به زنار خونین ببست
روشنای روز، (صدای پای اسپ یا با ضرب یا بوسیله ی دهان) گرسیوز آمد و پیام داد که  سیاوش خواسته شده  به دربار، شیون فرنگیس برخاست. گرسیوز: نگران نباشید من برایش امان خواسته ام وخطری اورا تهدید نمی کند. اما سیاوش دلش آرام نداشت، دل مهربانش آگهی شومی بدو می داد. پس فرنگیس را در آغوش کشید و برای همیشه با او و کودکش بدرود کرد و همراه گرسیوز راهی شد.
فرنگیس هم خودش رو به بارگاه افراسیاب رسوند: پدر چرا می خواهی خاکستر نشینم کنی؟ چرا فریب گرسیوز و دشمنان سیاوش رو می خوری؟ به یاد آور زمانی را که سیاوش لشکر توران شکست داد و در پس آن از دستور کیکاووس برای کشتار سران تورانی سرباز زد. دل کیکاووس، شاه ایران، پدرش رو با سرپیچی اش شکست با آن که از جان دوستش داشت؛ چون مردمان را بیشتر دوست می دارد. از کشتار بیزار است. او با تو پیمان بسته بود.  تو نیز با او پیمان بستی که آسیبی بدو نرسانی، به پناه تو اعتماد کرد، پیمان خویش مشکن.
سر تاجداری مبر بی گناه
که نپسندد این داور هور و ماه
سیاوش چو بگذاشت ایران زمین
همی از جهان بر تو کرد آفرین
بیازرد از بهر تو شاه را
بماند افسر و گنج و هم گاه را
بیامد ترا کرد پشت و پناه
کنون زو چه دیدی که بردت ز راه
مکن بی گنه بر تن من ستم
که گیتی سپنج است و پر باد و دم
یکی را به چه افکند با کلاه
یکی بی کله بر نشاند به گاه
سرانجام هردو به خاک اندرند
ز اختر به چنگ مغاک اندرند
به سوگ سیاوش همی جوشد آب
کد چرخ نفرین بر افراسیاب
ای شاه بد نکن بر سیاوش که تا زنده ای ترا نفرین گویند و چون مُردی به دوزخ برندت. از خون سیاوش بگذر که مادر گیتی هرگز چو سیاوش نخواهد زایید. ناله های دخت افراسیاب در پدر نیفتاد و همان دم سیاوش را دست بسته آوردند.
(فرنگیس چو روی سیاوش بدید)
بگفت این و روی سیاوش بدید
دو رخ را بکند و فغان بر کشید
شاها بد نکن، خشم مگیر، اندکی شکیبا باش. ترا می گویم اگر پور کاووس شاه رو بکشی رستم بی کار نخواهد نشیست. که نور چشمی جهان پهلوان است سیاوش- خاک توران به توبره ی اسپش می بره- رستم خواهد آمد، گودرز و کشوادِ پولاد خدنگ و توس و گُستَهم و گرگینِ شیر و رُهام و اَشکِشِ تیز چنگ و شیدوشِ دلاور نهنگ، توران رو به خاک و خون می کشند نکن شهریار. بد نکن. این بدی به توران نیز خواهد رسید.
اما دل افراسیاب از سخنان فرنگیس هیچ به مهر نجنبید. اسیر خشم و رشک و بدگویی دیگران و گوشش به این پند و اندرزها بسته بود . دستور داد: گرووووووووی، سر از تن سیاوش جدا کن. گروی ستمگر پیش آمد.
بیامد به پیش سیاوش رسید
جوان مردی و شرم شد ناپدید
بزد دست و ریش شهنشه گرفت
به خواری کشیدش بخاک ای شگفت
سیاوش بنالید بر کردگار
که ای برتر از گردش روزگار
یکی شاخ پیدا کن از تخم من
چو خورشید تابنده بر انجمن
که خواهد از این دشمنان کین من
کند در جهان تازه آیین من
سیاوش رو کرد به پیلسلم که گوشه ای ایستاده بود با دیده ی خونبار. گفت: درود مرا به پیران برسان و بگو من امیدم به تو بود. گفته بودی هرگاه روزگار بر تو تیرگی گرفت یار تو و کنار توام. اما اینک کجاست؟ که ببیند گرسیوز پدر بزرگم بدخواه من است و چطور خوار و تیره روزم کرده. سیاوش رو کشون کشون از جلوی لشگر توران گذروندند و آوردند به کشتارگاه
بیفکند پیل ژیان را به خاک
نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک
یکی تشت بنهاد زرین، گروی
بپیچید چون گوسپندانش روی
جدا کرد از سرو سیمین سرش
همی رفت در تشت خون از برش
گرسیوز سپرده بود چون سیاوش نزد ایزد یکتا دارای جایگاه ویژه ای است و مقدس خونش بر زمین ریخته نشود تا گریبان تورانیان را نگیرد. و گروی همین کرد و هنگام که سر سیاوش را جدا کرد و بالا گرفت پایش به تشت برخورد و چکه ای خون سیاوش بر خاک ریخته شد.
گیاهی برآمد همان گه زخون
بدانجا که آن تشت شد سرنگون
همان دم گیاهی از آن خون بِرُست
جز ایزد که داند که آن چون برست
گیا را دهم من کنونت نشان
که خواهی همی خون اَسیاوشان
پر سیاوشان نام همان گیاه است . سیاوش به خواب مرگ فرو شد. همان دم توفانی و گرد و خاکی به پا شد که روی خورشید تیره. فرنگیس گیسوان می کند و ناخن به چهره می کشید و نفرین به پدر خویش افراسیاب.

یکی بد کند کند، نیک پیش آیدش
جهان بنده و بخت، خوش آیدش
یکی جز به نیکی زمین نسپَرَد
همی از نژندی فرو پژمرد
مدار ایچ تیمار با جان به هم
به گیتی مکن جاودان دل دژم
که ناپایدار است و ناسازگار
چنین بود تا بود این روزگار

فرجام یافت به شادی و پیروزی

زامیاد روز از ماه دتوشو 3750

به یاری خرد پاک و ایمان درست می‌توان به راستی ها دست یافت.

موبد مانترانو

 

Tags: , , , , , ,
مشترک دیدگاهها بشوید

یک دیدگاه

  1. مطالب زیبا بود
    تا اندازه ای متفاوت با شاهنامه است. منبع شما از کجا بوده است؟

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*